|
شبستان عشق |
|
وبلاگی برای تمام کسانی که مثل من تنهان |
--- پرسید کدام راه نزدیک تر است ؟ گفتم به کجا ؟ گفت به خلوتگاه دوست گفتم مگر فاصله ای می بینی بین دل و آنکه دل منزل اوست --- تو مثل اون گل سرخی كه گذاشتم لای دفتر مثل تقدیر...مثل قسمت....مثل الماسی كه هیچكس واسه اون نذاشته قیمت --- در پیاده رو هر خیابانی همیشه رهگذری هست كه در حال راه رفتن دارد خواب می بیند!!! --- گاهی بخوان از دفتر شعرم ترانه ای بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است. تنها مرا به تشنه طوفان من مبین ای بس حدیث تلخ كه ناگفته مانده است --- گفتم: ز سرنوشت بیندیش و آسمان گفتی:غمین مباش كه آن كور و این كر است دیدی كه آسمان كر و سرنوشت كور صد مرتبه از ما قویتر است!!! --- در پاسخ نامه ام گل یخ دادی ، هر دفعه مرا وعده ی دوزخ دادی ، یك ماه برو كلاس خیاطی عشق شاید كه خدا خواست به ما نخ دادی --- از هزاران یک نفر اهل دل اند آن هم تویی ؛ مابقی تندیسی از آب و گلند --- غم اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ایت از پس پنجره عشق زمین خورد و شكست با نگاهت به خدا چتر شادی باز كن و بگو با دل خود كه خدا هست هنوز از شکستن دو چیز بترس دلی که عاشقانه دوستت داره و دلی که صادقانه به یادته --- ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است --- کبوترهای خانه بیقرارند، به شوقت لحظه ها رو میشمارند ، پرستوی دلم در حال كوچ است ، جهان بی تو برایم هیچ و پوچ است! --- تصویر چشمان تو را در رویا ها کشیدم، باغ گلی از جنس مریم ها کشیدم، تو گم شدی در جاده های ساکت و دور، من هم به دنبال نفس هایت دویدم --- برای شنیدن صدای که دوستش میداری همین لحظه هم بسیار دیر است، افسوس خواهی خورد زمانی را که آن سوی سیم ها کسی بی احساس میگوید: برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد !!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط عرفان شکوهی راد |
چند درس زندگی...
درس اول؟!
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم م
ي زدند…
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشي ناپديد ميشه ...
! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !(تا یکشنبه فعلا بای)
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط عرفان شکوهی راد |
| ||||||