تبليغاتX
شبستان عشق

شبستان عشق

وبلاگی برای تمام کسانی که مثل من تنهان

قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم....           باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است....  سهم من در این لحظات تلخ دو     چشم خیس است و یک قلب شکسته....  قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛

 احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با  حضور سردش پر کرده است..... تمام نگاهم به قاب عکست است  تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم  و دوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه تو را میگیرند! 

چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا گذاشتی ..... دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛  چند خاطره تلخ ؛ یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا!

 دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با  حرفهایش آرام کند ؛         با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد ؛  دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم  پاک کند و مرا نوازش کند.....                      تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است  و یک بغض کهنه در گلویم....                 هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد  تا از این حال و هوای تلخ بیرون بیایم.... کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی بدون تو یک کاووس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟ رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من دیگر هیچ تنهایی نیست ؛  

رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من دیوانه وار  تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو  با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت برای من مقدس و عزیزی...  تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی داشت.... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم! 

کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛ کاش بودی و مثل گذشته به من امید میدادی.... مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام رویاییت درمان میکردی.... همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای و دیگر بر زبان نمی آوری.... اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را .....!                      دوستت دارم عزیزم... زندگی بدون تو همین است .... دلتنگی ؛ غم ؛ غصه ؛ گریه ! زندگی بدون تو همین است .... یک دل ابری و گرفته و یک عالمه درد در دل! همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود  اینک یک ویرانه شده ؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و بسته رو به خوشبختی  یک قاب شکسته از عکس تو و یک دنیا دلتنگی است...... دلم بدجور گرفته است ؛ دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم نیز آرام نمی شود! چشمانم از من شاکی اند ؛ قلبم مرا نفرین میکند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت2:20 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

                                                

من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو ودیگری وجود تو

به دو چیز اعتقاد دارم یکی خدا ودیگری تو

من در این دنیا دو چیز مب خواهم

یکی تو ودیگری خوشبختی تو

من این دنیارو برای دو چیز می خواهم

 یکی تو ودیگری برای با تو موندن تا همیشه

 دوستت دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت9:32 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت9:19 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت8:40 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

اول به نام عشق .... دوم به نام تو ... سوم به ياد مرگ .... بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ زمان! به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست .... بوسيدن قول ماندن نيست .... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره

عشقي که تو را نثار ره کردم در سينه ي ديگري نخواهي يافت ... زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذري نخواهي يافت

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی دیدن بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی قطعه ی شعری نا تمام عشق یعنی بهترین حسن ختام

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم : يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي .!؟!؟

ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي

سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا آنقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت8:27 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد
ولی یاران نمیدانند که من دنیایی از دردم
به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت8:21 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

اگر کلید قلبی رو نداری  اون رو قفلش نکن

 

                             اگر خدا حافظی در راه است سلام نکن

 

                                      اگردوست داری کسی رو دلش رو نشکن

 

                                                            اگر دستی را گرفتی رهایش نکن

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت3:56 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 به امید آن روز که هر کسی حرف دلش را بزند،غیر ممکن را ممکن سازم وآن قدر در قله ی عشق بالا بروم که ترنم باران محبت را در ناقوس همه کلیساهای وجود آدمی به صدا در آورم و بتوانم در بازار صداقت ارزانی دهم به قیمت شکسته شدن قلب هستی ام و مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم :

                                         "عدل،آزادی،صداقت،شادی"
و چه شعاری به از این ها توان یافت ...
و خواهم گفت:جاده منتظر است،منتظر تو و صدای قدم هایت در رفتن است که قد می کشی ...
روزی باید دستت به خورشید برسد و تکه ای از آن را برداری...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت3:40 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

من از این دنیا چی میخوام ؟
دو تا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونه
واسه گفتن خوبی
من از این دنیا چی میخوام ؟
یه وجب زمین خالی
همونقدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی
من از این دنیا چی میخوام ؟
یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی
آدمهای دست و دلباز از توی قلک طاقچه
بردارند بذر محبت واسه بارداری باغچه
من از این دنیا چی میخوام ؟
دو تا بال برای پرواز
برم تا روز تولد،برسم به فصل آغاز
برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارند
که یه شب با یه دل سیر چشماشون رو هم بذارند
بگم غصه ها سر اومد
گریه بس، که بهتر اومد
بگم غصه ها سر اومد ...

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت9:6 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای
بیا بگشای در،دلتنگم
حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت
پشت در چون موج می لرزد

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش
بر من شوق زیستن داد
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را به میهمانی
گلهای باغ می آوردو گیسوان بلندش
را به باد می داد و دست های سپیدش
را به آب می بخشید
و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند


آسمون دلت آبی و لبت خندان

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت8:56 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

منو ببخش ...
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگاهم گم میشه تو شهر چشمات منو ببخش
 
منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو می شمرم
منو ببخش اگه برات سبدسبد گل می چینم
 
منو ببخش اگه تو رو می سپرمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها بجای تو می گم شما
 
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای ومن خیلی باشم یه آدمم
 
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم..
 
کاش ازت خبری داشتم....کاش بهم زنگ ميزدی

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت8:47 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

آن زمان كه مانند پرستويي زيبا در آفاق وجودم پر كشيدي...
چه صميمانه در كنج دلم جا گرفتي و حالا محبت را تنها و
تنها در گرو چشمان افسونگر تو مي بينم....


اولین عشقم خواهی بود چون خودم می خواستم و تو آخرین عشقم خواهی شد.... چون خودت می خواستی فرقی نمی کنه که من اول اومدم یا تو ……مهم اینه که…..کی تا آخرش می مونه




خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم خدا رو می خوام نه واسه سکه و صد کوی و مقام خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام ...........


آرزویم این است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد . . . نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . . و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنكه تو را می خواهد . . . و به لبخند تو از خویش رها می گردد . . . و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد



آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است..
خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت8:38 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت4:12 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت5:48 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

ای خدا دلمون لک زده واسه یه بارون که توی یه چشم بهم زدن  برون حضور چتر و سرپناه خیس خیس بشیم از مهربونی های دلای پاک و بی ریا

 

مردم دیگه عاشقارو هیچ جا باهم نمیکشن

 

مجنون و لیلا رو میگن هر گز به هم نمیرسن

 

همه به هم دروغ میگن آدما خیلی بد شدن

 

آدما بی وفایی رو  این روزا خوب بلد شدن

 

اما من و تو میدونن  همیشه با هم می مونیم

 

من بتو ثابت میکنم  ما می تونیم  ما می تونیم

 

قطره به دریا میرسه    پاییز به یلدا  میرسه

 

به گوش دنیا میرسه  مجنون به لیلا میرسه

 

مجنون به لیلا میرسه  قلبتو  کلبه کن برام

 

جنونتو  به رخ بکش  من از تو رویامو میخوام

 

به من نگو که سرنوشت چه جوری بازی میکنه

 

بزار که افسانه بشیم این منو راضی میکنه

 

تو همونی که میتونه قصه هارو عوض کنه

 

بذار که آینده  ازین به هم رسیدن حض کنه

 

قطره به دریا میرسه    پاییز به یلدا  میرسه

 

به گوش دنیا میرسه  مجنون به لیلا میرسه

 

مجنون به لیلا میرسه  قلبتو  کلبه کن برام

 

جنونتو  به رخ بکش  من از تو رویامو میخوام

      

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت5:30 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

امشب این دیده هوای  دگری دارد باز

دست گرمی نکشیدست برآن سرمه ناز

 

مرغ دل کز قفس سینه پریدن آموخت

خاطرش نیست به سودای گلی در پرواز

 

نرگس مست که شوق  دلم از دیده اوست

می نخواند به چمن با دف و چنگ  و نی و ساز

 

شور دلدادگی از سر به در افتاده  دریغ

عاشقی را نبود  زمزمه  راز و نیاز

 

ماه من رخ ننماید  شب ما را بنگر

ابر غم سایه فکندست برآن محرم راز

 

ترسم آخر برسد شام به پایان و ولی

نرسد تا به سحر این دل پر سوز و گداز

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت5:26 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت6:6 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت5:30 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |