تبليغاتX
شبستان عشق

شبستان عشق

وبلاگی برای تمام کسانی که مثل من تنهان

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت11:3 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 حس میکنم دیگه دوسم نداری ، حس میکنم زیادیه وجودم
چرا به این زودی ازم بردیدی ، من که گل سرسبد تو بودم

حس میکنم تو این روزا نمی خوای ، یه لحظه هم حتی منو ببینی
کاش میدونستم عشق دیروز من ، فردا که شد توبا کی همنشینی

دوسم نداری میدونم ، دوسم نداری
اما توچشمات می خونم که بی قراری
خدا کنه که بر گردی تو پیشم ، بدون تو من دیونه می شم

دوسم نداری میدونم ، دوسم نداری
اما توچشمات می خونم که بی قراری
خدا کنه که بر گردی تو پیشم ، بدون تو من دیونه می شم

حسن میکنم حضور من کنارت ، باعث دل خستگیه تو باشه
شاید سفر رفتن من یه فصل تازه ای از زندگیه تو باشه

حسن میکنم باید از این جا برم ،  جایی که هیشکی راهشو بلد نیست
باید برم که قدرمــو بدونی ، یه مدتی تنها بمونی بد نیست

هرکس به تمنای کسی غرق نیازست        هرکس به سوی قبله خود رو به نمازست (نازنین)

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت8:39 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 
این هم یك سری آف و مسیج ملس تقدیم به شما.

---

پرسید کدام راه نزدیک تر است ؟

گفتم به کجا ؟ گفت به خلوتگاه دوست

گفتم مگر فاصله ای می بینی

بین دل و آنکه دل منزل اوست

---

تو مثل اون گل سرخی كه گذاشتم لای دفتر

مثل تقدیر...مثل قسمت....مثل الماسی

كه هیچكس واسه اون نذاشته قیمت

---

در پیاده رو هر خیابانی همیشه

رهگذری هست كه در حال راه رفتن

دارد خواب می بیند!!!

---

گاهی بخوان از دفتر شعرم ترانه ای

بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است.

تنها مرا به تشنه طوفان من مبین

ای بس حدیث تلخ كه ناگفته مانده است

---

گفتم: ز سرنوشت بیندیش و آسمان

گفتی:غمین مباش كه آن كور و این كر است

دیدی كه آسمان كر و سرنوشت كور

صد مرتبه از ما قویتر است!!!

---

در پاسخ نامه ام گل یخ دادی ،

هر دفعه مرا وعده ی دوزخ دادی ،

یك ماه برو كلاس خیاطی عشق

شاید كه خدا خواست به ما نخ دادی

---

از هزاران یک نفر اهل دل اند

آن هم تویی ؛

مابقی تندیسی از آب و گلند

---

غم اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ایت از پس پنجره عشق

زمین خورد و شكست

با نگاهت به خدا چتر شادی باز كن و بگو

با دل خود كه خدا هست هنوز

از شکستن دو چیز بترس

دلی که عاشقانه دوستت داره

و دلی که صادقانه به یادته 

---

ای دوست دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه وداع من و توست

آن شوم ترین لحظه پایان من است

---

کبوترهای خانه بیقرارند،

به شوقت لحظه ها رو میشمارند ،

پرستوی دلم در حال كوچ است ،

جهان بی تو برایم هیچ و پوچ است!

---

تصویر چشمان تو را در رویا ها کشیدم، باغ گلی از جنس مریم ها کشیدم، تو گم شدی در جاده های ساکت و دور، من هم به دنبال نفس هایت دویدم

---

برای شنیدن صدای که دوستش میداری همین لحظه هم بسیار دیر است، افسوس خواهی خورد زمانی را که آن سوی سیم ها کسی بی احساس میگوید:

برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد !!!!

با تشکر فراوان از وبلاگ آقا آرمان

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت7:46 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

چند درس زندگی...

درس اول؟!

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشي ناپديد ميشه ...
! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !(تا یکشنبه فعلا بای) 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت7:57 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

سلام

سلام به همه دوستای گلم به همه اونایی که از وقتی این وبلاگو

راه انداختم به کلبه تنهاییهام سر زدن و با نظرات قشنگشون منو

 شرمنده خودشون کردن از همتون سپاسگزارم مخصوصا از

دوستای گلم :

علی کمالی قالی بافhttp://co85khayam.blogfa.com/) .

نازنین عزیز که از ابتدا باهام بوده(http://www.hamsafar-tanha.blogfa.com/ )

نغمه زارعی (http://ahaymenam.blogfa.com/)

سحر عزیز که چند وقته با نظرات قشنگش ما رو شرمنده می کنه

خوب میگن هر شروعی پایانی داره منم یه زمانی با هزار امید و آرزو

این وبلاگو راه انداختم ولی الان به دلیل مشکلات کاری که دارم

می خوام یه شش ماهی ار همتون مرخصی بگیرم راستش از وقتی

 درسم تموم شد و رفتم سر کار خیلی سرم شلوغ شده دلم برای همتون

 تنگ می شه ولی قول می دم خیلی زود برگردم برام دعا کنید

قربون همتون عرفان شکوهی راد

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت10:4 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

حال من بد نيست غم کم می خورم            کم که نه!هرروزکم کم می خورم

آب می خواهم ، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم  می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب               از چه بيدارم نکردی ؟ آفتاب!!!!

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                  تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم                خوب اگر اينست من بد می شوم

هيچ کس اشکی برای ما نريخت               هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی ست حالم ديدنی است                حال من ازاين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم                    گاه  بر حافظ  تفاءل  می زنم

حافظ  ديوانه  فالم  را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت ...

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم                خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت9:31 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

ماهه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره
ماهه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن
ماهه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماهه من غصه نخور گریه پناه آدماس
ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنماس

ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور خیلیها تنهان مثل تو
خیلیها با زخمای زندگی اشنان مثل تو

ماهه من غصه نخور زندگی خوب داره واسش
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور


دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم
جدا منم جدا

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت8:59 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت6:10 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت6:6 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

جزیره

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

 دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت5:59 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت5:52 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد

تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد

بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من

که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد

بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم

و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد

چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي

که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت8:29 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این متنا رو واست نوشت

در مورد من:
منم من :
میهمان هر شبت ُلولی وش مغموم
سنگ تیپا خورده رنجور
دشنام پست آفرینش
نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در
بگشای دل تنگم

باید بگذاری و بگذری
تو را عابری خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمین جنگ زده ام
برای مدتی هر چند کوتاه
آبادی را به من بازگرداند
و یک شب آرام و بی صدا
مثل پرواز یک رویای شیرین
از کنار من گذشت و رفت
آری عزیزم!
باور کن گلایه ای از تو نیست!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت9:22 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

مادربزرگ خوبم...برای همیشه،ما رو اینجا گذاشت و رفت...

روز اول خیلی گریه کردیم...اما بعد،فهمیدیم که اون اونقدر خوب بود،پاک زندگی کرد که به گریه ما احتیاج نداره و این ماییم که جای خالیش رو حس می کنیم...و برای خودمون گریه می کنیم...

مادر بزرگ خوبم،مطمئنم که جات وسط بهشته...دلم برات تنگ می شه...بهشتی شدنت مبارک...

جات خیلی بهتر از اینجاست...مطمئنم...همه می دونستیم که یه روز میایم و یه روز هم می ریم...اما تا مدت ها جای خالیت حس می شه...

 

فَباَی آلاء رَبِکُما تُکَذِبان...

پس کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که دلت رو مي شکنن نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .تو کوله بارت محبت ميذارم که تنهایی رو حس نکنی، قلب ميذارم که مردم رو دوست داشته باشی،اشک مي دم که آرومت کنه و مرگ، که بدوني برميگردي پيشم.

 

 

خسته ام

 

و دلتنگ

...

چقدر روزهاي بي تو طولاني شده اند!

 چقدر طولاني شده صداي نيامدنت!

صداي ناله هايت پس چرا ديگر نمي ايد ؟

دستهايت را ديگر چگونه بمالم ؟

لذت زندگي را ديگر چگونه لمس كنم ؟

زيباييها را بدون تو ديگر چگونه ببينم ؟

لعنت بر بهار

پس چرا من دلم اينقدر برايت تنگ است

خودم اشكهاي خدا را بر سر مزارت ديدم

خدا اشك شوق مي ريخت

بهترين بنده اش حالا در كنار اوست

مادربزرگ مهربونم ارامش ابديت مبارك

+نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت9:5 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

نه از خاکم ،
نه از بادم ،
نه در بندم ،
نه آزادم ,
نه من ليلاترين مجنون ،
نه شيرينم ،
نه فرهادم ,
نه از آتش ,
نه از برگم ,
نه از کوهم ,
نه از سنگم ,
فقط مثل تو مسکينم ، فقط مثل تو دلتنگم


دنیا زندانی بیش نیست
همه ما به نوعی محکوم هستیم به زندگی در این دنیا
در یک دنیای فانی
پس نگذارید ماندن در این قفس برایمان خوش آیند باشد


در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

     

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت9:12 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

+نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت4:21 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

اي كسي كه مامور دفن من هستي :

 

به حرف من گوش كن......    

 

دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم.

 

چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم .

 

قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه

 

دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند .

 

                                                   هر کسـی هـــم نفسم شد

                                                    دست آخـــــــر قفسم شد

                                                    من ساده بـــــــــــه خیالم

                                                     که همه کار و کسم شد

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت8:22 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت8:52 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم....           باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است....  سهم من در این لحظات تلخ دو     چشم خیس است و یک قلب شکسته....  قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛

 احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با  حضور سردش پر کرده است..... تمام نگاهم به قاب عکست است  تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم  و دوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه تو را میگیرند! 

چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا گذاشتی ..... دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛  چند خاطره تلخ ؛ یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا!

 دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با  حرفهایش آرام کند ؛         با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد ؛  دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم  پاک کند و مرا نوازش کند.....                      تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است  و یک بغض کهنه در گلویم....                 هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد  تا از این حال و هوای تلخ بیرون بیایم.... کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی بدون تو یک کاووس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟ رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من دیگر هیچ تنهایی نیست ؛  

رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من دیوانه وار  تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو  با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت برای من مقدس و عزیزی...  تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی داشت.... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم! 

کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛ کاش بودی و مثل گذشته به من امید میدادی.... مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام رویاییت درمان میکردی.... همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای و دیگر بر زبان نمی آوری.... اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را .....!                      دوستت دارم عزیزم... زندگی بدون تو همین است .... دلتنگی ؛ غم ؛ غصه ؛ گریه ! زندگی بدون تو همین است .... یک دل ابری و گرفته و یک عالمه درد در دل! همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود  اینک یک ویرانه شده ؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و بسته رو به خوشبختی  یک قاب شکسته از عکس تو و یک دنیا دلتنگی است...... دلم بدجور گرفته است ؛ دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم نیز آرام نمی شود! چشمانم از من شاکی اند ؛ قلبم مرا نفرین میکند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت2:20 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

                                                

من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو ودیگری وجود تو

به دو چیز اعتقاد دارم یکی خدا ودیگری تو

من در این دنیا دو چیز مب خواهم

یکی تو ودیگری خوشبختی تو

من این دنیارو برای دو چیز می خواهم

 یکی تو ودیگری برای با تو موندن تا همیشه

 دوستت دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت9:32 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت9:19 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت8:40 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

اول به نام عشق .... دوم به نام تو ... سوم به ياد مرگ .... بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ زمان! به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست .... بوسيدن قول ماندن نيست .... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره

عشقي که تو را نثار ره کردم در سينه ي ديگري نخواهي يافت ... زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذري نخواهي يافت

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی دیدن بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی قطعه ی شعری نا تمام عشق یعنی بهترین حسن ختام

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم : يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي .!؟!؟

ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي

سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا آنقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت8:27 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد
ولی یاران نمیدانند که من دنیایی از دردم
به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت8:21 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

اگر کلید قلبی رو نداری  اون رو قفلش نکن

 

                             اگر خدا حافظی در راه است سلام نکن

 

                                      اگردوست داری کسی رو دلش رو نشکن

 

                                                            اگر دستی را گرفتی رهایش نکن

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت3:56 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 به امید آن روز که هر کسی حرف دلش را بزند،غیر ممکن را ممکن سازم وآن قدر در قله ی عشق بالا بروم که ترنم باران محبت را در ناقوس همه کلیساهای وجود آدمی به صدا در آورم و بتوانم در بازار صداقت ارزانی دهم به قیمت شکسته شدن قلب هستی ام و مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم :

                                         "عدل،آزادی،صداقت،شادی"
و چه شعاری به از این ها توان یافت ...
و خواهم گفت:جاده منتظر است،منتظر تو و صدای قدم هایت در رفتن است که قد می کشی ...
روزی باید دستت به خورشید برسد و تکه ای از آن را برداری...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت3:40 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

 

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

من از این دنیا چی میخوام ؟
دو تا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونه
واسه گفتن خوبی
من از این دنیا چی میخوام ؟
یه وجب زمین خالی
همونقدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی
من از این دنیا چی میخوام ؟
یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی
آدمهای دست و دلباز از توی قلک طاقچه
بردارند بذر محبت واسه بارداری باغچه
من از این دنیا چی میخوام ؟
دو تا بال برای پرواز
برم تا روز تولد،برسم به فصل آغاز
برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارند
که یه شب با یه دل سیر چشماشون رو هم بذارند
بگم غصه ها سر اومد
گریه بس، که بهتر اومد
بگم غصه ها سر اومد ...

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت9:6 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای
بیا بگشای در،دلتنگم
حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت
پشت در چون موج می لرزد

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش
بر من شوق زیستن داد
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را به میهمانی
گلهای باغ می آوردو گیسوان بلندش
را به باد می داد و دست های سپیدش
را به آب می بخشید
و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند


آسمون دلت آبی و لبت خندان

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت8:56 قبل از ظهرتوسط عرفان شکوهی راد | |